با گذشت بیش از هشت ماه از آغاز جنبش اعتراضی و مطالباتی مردم ایران، خطوط و روند این جنبش در میان سران حاکمیت و نیروهای اصلاح طلب که عملا تاکنون هدایتگر جنبش بوده اند، مشخص تر میگردد. بخصوص تظاهرات مردم در روز عاشورا در تهران و دیگر شهرهای بزرگ ایران که یکی از نقاط تعیین کننده این جنبش بود، این صف بندیها و مواضع طرفین را بیش از پیش آشکارتر ساخت. در آن روز علیرغم تهدید و ارعاب بسیار نیروهای انتظامی و فرماندهان سپاه، مردم بصورت گسترده و مستقل به خیابانها آمده و تظاهرات گسترده ای برعلیه استبداد و برای آزادی سازمان دادند. شیوه مقابله به مثل مردم، بخصوص جوانان با نیروهای سرکوب و شعارهایی که در آن داده شد هم حاکمیت و هم رهبران اصلاح طلب را به سختی تکان داده و هر دو را به تعقل واداشت.
نیروی سرکوب که تجربه رژیم شاه را دارد، با سرکوب همه جانبه ، گسترده و گستاخانه انتظار نابودی جنبش را داشت، اما جنبش رادیکالتر شد. رهبران اصلاح طلب نیز به عینه دیدند که نیروهایی وارد جنبش اعتراضی گردیده اند که به اصطلاح خط آنها را نمیخوانند. هر دو گروه دیدند که اگر روند بدین صورت پیش رود بنیان دیگری انداخته خواهد شد.
با توجه به این روند "عقلای قوم" از هر دو طرف وارد گفتگو شدند. "بزغاله و گوساله" تبدیل به "برادران معترض" شدند. قاضی مرتضوی، قاضی بلامنازع و بنام حاکمیت در برابر اصلاح طلبان کم کم قربانی میگردد. انتقاد از آقای احمدی نژاد در برخی رسانه های دولتی همچون خبرگزاری فارس آغاز گردیده است. موسوی و کروبی بطور ضمنی ریاست جمهوری احمدی نژاد را برسمیت می شناسند.
هر دو جناح علیرغم برخی مذاکرات در جهت "آشتی ملی" بر نظرات خود پافشاری می کنند. در مراسم 22 بهمن آقایان موسوی و کروبی مردم را به شرکت در تظاهرات دعوت کردند و حکومت نیز، بخصوص بخش نظامی و حامیان آن که مخالف هرگونه سازش با اصلاح طلبان می باشد، تهران را به اشغال نظامی خود در آورد. در این روزهرچند حکومت با آرایش نظامی گسترده و باهزینه بسیار در مقابل مردم خود، بجای حل مسائل و توجه به خواست مردم، نسبتا توانست اوضاع را تحت کنترل خود داشته باشد ولی اینگونه رفتار نه نقطه قوت بلکه دقیقا نشاندهنده ضعف حکومت بود.
با توجه به هیجانات روزهای قبل از 22 بهمن اصلاح طلبان خواستهای خود را بیان نمودند. خواستها، نخست، می بایستی که خواستهای حداکثر جامعه ایران را و نه فقط بخشی را بیان کند. در ثانی، سازماندهی اجتماعی لازم برای پیشبرد این خواستها صورت پذیرد. جنبش سبز تاکنون در هر دو مورد نقاط ضعف دارد.
آقای موسوی بیانیه 17 ماده ای خود را ارائه داد و در پی آن بخش دیگری از رهبران اصلاح طلب که در خارج از کشور هستند بیانیه 10 ماده ای منتشر کردند و آقای کروبی نیز یک بیانیه 5 ماده ای منتشر نمود. دیگر نیروهای سیاسی اوپوزیسیون در خارج از کشور بیانیه هایی در این رابطه انتشار دادند. بنظر میرسید که تحولاتی صورت خواهد پذیرفت و هرکس نیز بزعم خود و با برداشتهایی که از این تحولات دارد، خواستهای خود را بیان می کند.
این بیانیه ها براستی و در کلیت خود بر دمکراسی، عدالت و ضدیت با استبداد تأکید دارند. اما در هیچکدام از آنها مشخصه بزرگ جامعه که تنوع ملیتها و تفاوتهای فرهنگی است بطور جدی مدنظر قرار نگرفته و هیچ راه حلی برای زدودن تبعیض ملی ارائه نمی گردد.
آقای موسوی در بیانیه خود میگوید که به "تنوع آراء و عقاید مردم نه به شکل تهدید بلکه بصورت یک فرصت" نگاه شود. اگر اندکی این نگرش را گسترش دهیم میتوان گفت که "تنوع ملیتها را در ایران نه به شکل تهدید بلکه باید بصورت یک فرصت" نگریست. که متأسفانه تاکنون چه در رژیم شاه و چه در رژیم جمهوری اسلامی بعنوان یک تهدید نگریسته شده است.
آقای موسوی در بند 5 بیانیه 17 از "برسمیت شناختن حقوق مردم" سخن میگوید. آیا این حقوق مردم ایران شامل حقوق مردم ملیتهای غیرفارس که حقوق ملی، فرهنگی و انسانی آنها تاکنون لاینحل مانده و تلاشهای آنان برای احقاق حقوقشان با سکوت و سرکوب پاسخ داده شده و با سیاستهای آسیمیلاسیونی سعی در حذف صورت مسئله میشود، نیز میگردد.
آقای موسوی وضعیت کشور را امروز چون رودخانه ای خروشان و عظیمی می داند که سیلابهای تند حوادث گوناگون باعث طغیان و گل آلود شدن آن شده است و راه حل نیز روان ساختن نهرها و چشمه هایی از آب روشن و شیرین به بستر این رودخانه می داند که بتدریج و طی یک فرایند تدریجی کیفیت آب و وضع رودخانه تغییر یابد.
نخست آنکه وضعیت این رودخانه، بخصوص برای ملیتهای تحت ستم، از روز نخست گل آلود بوده است. حاکمیت از همان روز نخست بنیان را بر بی اعتمادی نسبت به ملیتهای غیرفارس بنا نهاد. تاکنون نیز مناطقی همچون کردستان بصورت نظامی و یا ترکمن صحرا به شیوه امنیتی اداره میشوند. با نگاه امنیتی ـ نظامی مسائل و مشکلات مناطق ملی حل نخواهد شد.
بنظر میرسد که طرح مسائل و مشکلات ملیتهای غیرفارس در ایران برای اصلاح طلبان نیز تابو است و از طرح آن ترس و واهمه دارند. اما در مقابل آن اولین صحبت آنها "حفظ تمامیت ارضی ایران" است، که در بیانیه 5 نفر از اصلاح طلبان در خارج از کشور آمده است. این در حالی است که هیچ موردی "تمامیت ارضی ایران" را تهدید نمی کند که دفاع از آن را در اولویت برنامه خود قرار دهند. عدم پرداخت به مسائل ملیتها و سرکوب آنها در ایران است که میتواند برخی ایده های جدایی طلب را تقویت کند.
آنها در بیانیه هایشان از "نزاع جنبش با اقتدارگرایان برسر رعایت حقوق بشر ... و جامعه مدنی" صحبت می کنند. اما در خواستهایشان علاوه برعدم بیان تنوع ملیتها در ایران بر اولین حقوق انسانی این ملیتها در رابطه با حفظ و تحصیل به زبان مادری و فرهنگ آنها اشاره ای نمی کنند. حقوق این انسانها در رابطه با اداره امور منطقه خود و تضییقاتی که در حق آنها در طی 30 سال گذشته اعمال شده، صحبتی به میان نمی آورند. همه حقوق انسانی آنها زیرپا گذاشته شده و آقایان از "رعایت حقوق بشر" سخن میگویند، بدون آنکه چگونگی رعایت آن را در جامعه چندملیتی ایران بیان کنند.
بیانیه "پشتیبانان سکولار جنبش سبز ایران" نیز در این رابطه بهتر از بیانیه های اشاره شده قبلی نیست. آنها که با خواست "انحلال کامل حاکمیت موجود و به رأی گذاشتن حاکمیت آینده" بیانیه خود را آغاز کرده و"فهرست باورها و خواستهای خود را برای آینده کشور" بیان می کنند، بطور مشخص به مسئله ملیتها و بقول خودشان "قومیتها" نپرداخته و فقط از "وجود تبعیضات قومی" سخن میرانند. اما در مقابل، "ملت ایران" و "یکپارچگی کشور" (همان حفظ تمامیت ارضی) را "امری مقدس" اعلام می کنند. در صورتی که در بند 3 بیانیه خود می گویند "ما معتقدیم که ایرانیان بعنوان مالکان حقیقی کشورشان باید از همه حقوق مندرج در اعلامیه حقوق بشر برخوردار باشند."
مقدس شمردن "خاک" با مفاد اعلامیه حقوق بشر، با روحیه انسانگرایی ودمکراسی منافات بسیار دارد. این دوستان نیز جامه دمکرات بودن به تن کرده و پتک "حفظ تمامیت ارضی" را برعلیه ملیتهای تحت ستم بدست گرفته اند. وگرنه همانطور که گفتم در مقابل مسائل و مشکلات بسیار جامعه ایران حساسیت و تأکید بر "حفظ تمامیت ارضی" معنی و مفهوم دیگری نمیتواند داشته باشد. آنچه تاکنون باعث تجزیه ایران و از دست رفتن بخشی از خاک آن شده همانا سیاستهای نابخردانه و ماجراجویانه شاهان و قدرتمداران حاکم در مقابل قدرتهای خارجی بوده است. هیچ کدام از ملیتهای ساکن ایران تاکنون علم جدایی بدست نگرفته و از ایران جدا نشده اند.
اکنون گسترش نیروی جنبش ضد استبدادی و دمکراسی خواهی در راستای نیل به اهدافش امری ضروری است و رهبران جنبش نیز بدرستی دریافته اند که دیگر با تکیه بر اقشار محدودی از جامعه نمیتوان به پیش رفت. کارگران، زنان، ملیتهای تحت ستم و ... نیروهای بالقوه جنبش دمکراسی هستند.
آقای موسوی در یکی از مصاحبه های اخیرش از اهمیت توجه به مسائل کارگران و زنان صحبت کرده است. اما وی و یارانش ،به غیر از آقای کروبی که بخشا به طرح مسئله ملیتها پرداخته، از همکاری با نیروهای ملی و طرح مسائل و مشکلات آنها خودداری می کنند. بنظر میرسد که ذهن آنها هنوز آغشته به تبلیغات مسموم باقیمانده از تئوریهای ضدملی رژیم شاه است که هرگونه اقدام عملی در جهت احقاق حقوق ملی ملیتهای تحت ستم در ایران را به معنی تشدید خطر تجزیه می دانند و از نظر آنها نه تنها نبایستی در چارچوب حقوق بشر و قانون با خواستهای آنها مدارا کرد، بلکه بایستی چماق "حفظ تمامیت ارضی" را به بهانه تجزیه طلبی بالای سر آنها نگه داشت. دقیقا در این راستا است که حتی اصول 15 و 19 قانون اساسی خود جمهوری اسلامی را نیز با گذشت بیش از 30 سال به مرحله اجرا در نمی آورند.
بیش از نیمی از جمعیت ایران را ملیتهای غیرفارس تشکیل می دهند. زبان، فرهنگ ، آداب و رسوم آنها و در یک کلام حقوق ملی آنها تاکنون پایمال شده است. مناطق ملی همچنان بصورت امنیتی ـ نظامی اداره میشوند. مدیران و متخصصین محلی نقشی در مدیریت کلان جامعه خود ندارند.
جنبش اصلاحات و دیگر جریانات سیاسی که از دمکراسی و برابری حقوق مردم ایران صحبت می کنند نبایستی و نمیتوانند چشمان خود را براین واقعیت تلخ جامعه ایران ببندند. این ملیتها نیز ایران را از آن خود میدانند و خواهان عزت و سربلندی ایران در جامعه جهانی هستند و بر آن نیز بخوبی واقف هستند که عزت و سربلندی آحاد جامعه ایران عزت و سربلندی در جامعه جهانی را سبب میشود.
29 اسفند 1388
|